آن زن جوان در آستانه ورود به زندگی او بود

لبخندی بر لبانش نقش بست وقتی دید مرد جوان با دسته گلی بزرگ و لبخندی دلنشین به سمتش می آید

چشمانش در چشمان او غرق شد و گویی زمان از حرکت ایستاد

ساعاتی گذشت و آن دو در دنیای خود غرق شده بودند

او در آغوش مرد جوان فرو رفته بود و نفس هایش تندتر شده بود

ناگهان در خانه به صدا درآمد

لبخندی زد و گفت: من هم به این بازی ملحق می شوم

هیچ کس نمی توانست این شور و هیجان را متوقف کند

او دوست پسر خود را همراه داشت و با دیدن صحنه داخل اتاق چشمانش گرد شد

این شب فراموش نشدنی تازه در حال آغاز بود

چشمانش از خوشحالی برق می زد و آماده بود تا وارد این بازی پرشور شود

هر پنج نفر در لذت و هوس غرق شده بودند

او نیز به سرعت به جمع آنها پیوست و لحظات داغ تر شد

همه در اوج خوشبختی بودند

او نیز دوست داشت در این جمع شاد حضور داشته باشد

او آماده بود تا به هر لحظه داغی بپیوندد

آنها نیز آماده بودند تا به این جمع ملحق شوند

او با لبخندی مرموز به سمت خانه حرکت کرد

او نیز به جمع داغ آنها اضافه شد

و در آخر یک خانوم متاهل ایرانی با دوست پسرش با لبخندی شیطنت آمیز وارد شد